پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۹

عقل می گفت که چند است صفات تو و چون

عشق زد بانگ که « سبحانک عما یصفون »

شیوه عشق بود کشف حقایق کردن

عقل از عهده این کار نیاید بیرون

قول کن امر تو را تعمیه و روپوش است

ور نه پیرایه صنع تو نه کاف است نه نون

خود به هر شکل که خواهی بدر آیی وانگه

به جهان درفکنی دبدبه «کن فیکون »

همه از عشق تو مستند چه نزدیک چه دور

همه در راه تو پستند چه عالی و چه دون

جگرم خون شد و جمعیت دل دست نداد

جای آنست که از دیده فروریزم خون

غنچه سان راز دل خویش نهان دارم لیک

اشک چون لاله نشان می دهد از داغ درون

کی شود بادیه دوری و مهجوری طی

تا که مجنون نشود لیلی و لیلی مجنون

جامی از عشق سخن گوی که در مشرب ما

هرچه جز قصه عشق است فسانه ست و فسون

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۱جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان
  2. شمارهٔ ۳۸۲رفتی و دیده ام به وداع تو خون فشان
  3. شمارهٔ ۳۸۳ای رخ تو جنت اهل یقین
  4. شمارهٔ ۳۸۴خوانی کشیده عشق سزاوار آفرین
  5. شمارهٔ ۳۸۵ساقی برآمد ابر بهاران
  6. شمارهٔ ۳۸۶ای در غمت انگشت نما سبحه شماران
  7. شمارهٔ ۳۸۷عنایتی نکند یار نازنین با من
  8. شمارهٔ ۳۸۸بیا جانا که تنگ آمد ز هجرانت جهان بر من
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.