پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۸۱

جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان

در میان جان شیرین سر ما باید نهان

کی لطیفان را بود تاب درشتی این همه

از دهان بیرون میاور سوی لب هر دم زبان

تو مرا جانی و تا گرد میان بستی کمر

با تو دارم چون کمر ای نازنین جان در میان

چون رفیقان را نهی خوان با رقیبانم گذار

با تن لاغر که بس باشد سگان را استخوان

شد تنم بر آستانت خاک و بی سامان سرم

چون سری باشد جدا از تن جدا زین آستان

هرکست گوید زهی زو چین در ابرو افکنی

در نمی آرد به زه ابروی تو سر چون کمان

حرز تو از چشم بد جامیست از بهر خدای

چون گشایی پرده از عارض نخست او را بخوان

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۳ای رخ تو جنت اهل یقین
  2. شمارهٔ ۳۸۴خوانی کشیده عشق سزاوار آفرین
  3. شمارهٔ ۳۸۵ساقی برآمد ابر بهاران
  4. شمارهٔ ۳۸۶ای در غمت انگشت نما سبحه شماران
  5. شمارهٔ ۳۸۷عنایتی نکند یار نازنین با من
  6. شمارهٔ ۳۸۸بیا جانا که تنگ آمد ز هجرانت جهان بر من
  7. شمارهٔ ۳۸۹دارند جمع ما را خوبان مو پریشان
  8. شمارهٔ ۳۹۰ای از تو به خون دل رنگین چو گلم دامان
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.