پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۸

هر که از میکده عشق تو بویی شنود

تا زید مست زید چون برود مست رود

وان کزین میکده بویی به مشامش نرسد

اینقدر دولت اوبس که به این می گرود

کشتزاریست عجب عرصه گیتی که در او

هرکه را می نگری کشته خود می درود

یار مستغنی و ره مشکل و رهبر نایاب

سالکان را دل ازین خون نشود چون نشود

صاحب سایه بود عشق تو و من سایه

بروم یا بدوم چون برود یا بدود

می کشم پیش خیال تو دل و جان چه کنم

میهمان هرکه بود حاضر و خوان هر چه بود

حاجت صوت مغنی نبود جامی را

جاودان بانگ سماع از دل خود می شنود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۰پرتو روی تو بر باده گلفام افتاد
  2. شمارهٔ ۱۶۱چه سود آن تیشه کِش بر سنگ دست کوهکن می‌زد
  3. شمارهٔ ۱۶۲ز شوقت زنم دم زبانم بسوزد
  4. شمارهٔ ۱۶۳صبا چو حلقه آن زلف تابدار گشاد
  5. شمارهٔ ۱۶۴یار هر دم سر بازار دگر می طلبد
  6. شمارهٔ ۱۶۵به ناز می رود آن شوخ و باز می نگرد
  7. شمارهٔ ۱۶۶کی بود کی که ز خوان تو صلایی برسد
  8. شمارهٔ ۱۶۷هیچ شب تیر غمت بر دل شیدا نرسد
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.