پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۱

چه سود آن تیشه کِش بر سنگ دست کوهکن می‌زد

چو بی‌لعل لب شیرین به پای خویشتن می‌زد

صبا آشفته شد وقت سحر زان طره و عارض

بنفشه بر گل سیراب و سنبل بر سمن می‌زد

امید مقدمت می‌داشت فراش چمن روزی

که فرش سبزه می‌افکند و چتر نارون می‌زد

به تو غنچه همی‌مانِست در باغ و من از غیرت

همی مردم که بادش بوسه هردم بر دهن می‌زد

به تیغت زنده‌ای شد کشته خوابش دید بیداری

که بر خود زیر خاک از ذوق چاک اندر کفن می‌زد

بصر می‌یافت هر بی‌دیده چون یعقوب اگر ناگه

چو یوسف بر مشامش از تو بوی پیرهن می‌زد

دل جامی ز فکر آن دولب گنج گهر می‌شد

اگر قفل خموشی بر در دُرج سخن می‌زد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۳صبا چو حلقه آن زلف تابدار گشاد
  2. شمارهٔ ۱۶۴یار هر دم سر بازار دگر می طلبد
  3. شمارهٔ ۱۶۵به ناز می رود آن شوخ و باز می نگرد
  4. شمارهٔ ۱۶۶کی بود کی که ز خوان تو صلایی برسد
  5. شمارهٔ ۱۶۷هیچ شب تیر غمت بر دل شیدا نرسد
  6. شمارهٔ ۱۶۸محتسب جمعیت رندان چو دید آشفته شد
  7. شمارهٔ ۱۶۹به توبه شیخ مهوس مرا موسوس شد
  8. شمارهٔ ۱۷۰صوفی ز خانقه به خرابات می رود
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.