پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۷۰۳

چو نبود روی جانان دیدهٔ روشن نمی‌خواهم

چه جای دیده روشن که جان در تن نمی‌خواهم

میفروز ای رفیق امشب چراغ این کلبهٔ غم را

که بی‌روی وی این ویرانه را روشن نمی‌خواهم

ز تار و پود هر جنسی تنش آزار می‌گیرد

به جز برگ گل سوریش پیراهن نمی‌خواهم

غمش آتش به من در زد رمید از دل خیال او

که من شب‌ها ز قُدسم گوشهٔ گلخن نمی‌خواهم

نشان ای باغبان پیش خس و خارم که بی‌پایان

غمی دارم تماشای گل و سوسن نمی‌خواهم

تنم چون خاک گردد در رهش آبی زن ای دیده

که من این گرد محنت را بر آن دامن نمی‌خواهم

به صد زاری وصالش خواستم گفتا برو جامی

چه سود از خواهش بسیار تو چون من نمی‌خواهم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۰۵از چشم خوابناک تو بی خواب مانده ایم
  2. شمارهٔ ۷۰۶دمی نگذرد کز غمت خون نگریم
  3. شمارهٔ ۷۰۷به عارض تو ز ماه تمام چون گویم
  4. شمارهٔ ۷۰۸بیا ای اشک تا بر روزگار خویشتن گریم
  5. شمارهٔ ۷۰۹زلف تو عمر ماست می گویم
  6. شمارهٔ ۷۱۰جز آنکه مهر تو را جا به جان خود کردیم
  7. شمارهٔ ۷۱۱به دیده ای که ز راه تو خار و خس چینم
  8. شمارهٔ ۷۱۲کجا باشد چو تو شوخی کماندار و کمند افکن
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.