پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۵۲۲

کی به دعوی تاب آن روی چو مه دارد چراغ

باید امشب پایه خود را نگه دارد چراغ

می رود با آه آتشاک دل در زلف تو

همچو آن رهرو که در شب پیش ره دارد چراغ

شمع رخسار تو را گیرد به دعوی در زبان

در زبان افتاده آتش زین گنه دارد چراغ

از شکاف سینه بر دل می فتد زان رخ فروغ

خانه ویران بلی از نور مه دارد چراغ

ساقی ما رخ نمود ای شمع بنشین گوشه ای

زانکه این بزم از فروغ صبحگه دارد چراغ

وقت پیر رهبر ما خوش که در شبهای تار

از می روشن به کنج خانقه دارد چراغ

شعله‌های آه جامی نیست جز ایام هجر

هرکس آری بهر شب‌های سیه دارد چراغ

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۲۴نقد عمر زاهدان در توبه از می شد تلف
  2. شمارهٔ ۵۲۵باده صاف و محتسب با باده نوشان در مصاف
  3. شمارهٔ ۵۲۶سر به پای توام ای کعبه جان نیست گزاف
  4. شمارهٔ ۵۲۷حدیثی مشکل و سری ست مغلق
  5. شمارهٔ ۵۲۸رهروی خوش سخنی گفت ز پیران طریق
  6. شمارهٔ ۵۲۹چون تو در شهر مهی از من دلداده چه لایق
  7. شمارهٔ ۵۳۰ای خرم از هوای رخت نوبهار عشق
  8. شمارهٔ ۵۳۱بود عقیق سرشکی که ریزم از غم عشق
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.