پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۵۰۴

چون به خواری خواستی راند آخرم از کوی خویش

کاشکی بارم نمی دادی ز اول سوی خویش

آب رویم تا ز خاک پای توست ای سرو ناز

کس نبینم در همه عالم به آب روی خویش

با تو وصل ما همین باشد که از تیغ جفا

خون ما ریزی و آمیزی به خاک کوی خویش

چون به شکل ابروی توست استخوان پهلویم

کرده ام پیوسته دل را جای در پهلوی خویش

تا رخت را از صفا آیینه می دارند خلق

برنمی دارم سر از آیینه زانوی خویش

گر نه چون موی میانت باشد اندر لاغری

بگسلانم رشته جان از تن چون موی خویش

قتل جامی غمزه را فرما به دست خود مکش

زحمت او دور دار از ساعد و بازوی خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۰۶دلا ملازم رندان دردکش می باش
  2. شمارهٔ ۵۰۷بی وفا یارا چنین بی رحم و سنگین دل مباش
  3. شمارهٔ ۵۰۸هر که روزی در نظر آن روی گلرنگ آیدش
  4. شمارهٔ ۵۰۹ای کرده بر هلاک من از اهل عشق نص
  5. شمارهٔ ۵۱۰چو بخت نیست که بارم دهی به مجلس خاص
  6. شمارهٔ ۵۱۱ساقی بده ز خم صفا یک دو جام خاص
  7. شمارهٔ ۵۱۲کی کنم با کان گوهر درج لعلت را عوض
  8. شمارهٔ ۵۱۳چو عرض توبه کند بر تو زاهد مرتاض
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.