پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۳

زد سحر طایر قدس ز سر سدره صفیر

که درین دامگه حادثه آرام مگیر

قدسیان بهر تو آراسته عشرتگه انس

تو درین غمکده چون غمزدگان مانده اسیر

دو کمانوار میان تو و مقصود ره است

خویش را بهر چه انداخته ای دور چو تیر

بگسل از دل ببر از جان که گزیر است ازان

دل به آن شاهد جان ده که ازو نیست گزیر

هیچ جا نیست که عکس رخ او پیدا نیست

جرم آیینه بود گر نبود عکس پذیر

خم دیرینه می پیر من است ای ساقی

هر دمم فیض دگر می رسد از باطن پیر

باده لعل برد غصه ایام ز دل

مدعی گر نخورد گو برو از غصه بمیر

جامی آن راز که در پرده معنی بنهفت

نی کلک تو ادا کرد به الحال صریر

زیر این پرده زنگار کسی محرم نیست

پرده مگشا ز رخ حجله نشینان ضمیر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۵عاشقم بی دلم غریب و اسیر
  2. شمارهٔ ۴۴۶شد به زلفش دل شکسته اسیر
  3. شمارهٔ ۴۴۷عید است و دارد هر کسی عزم تماشای دگر
  4. شمارهٔ ۴۴۸ای ز مشکین طره ات بر هر دلی بند دگر
  5. شمارهٔ ۴۴۹زهی ز فتنه تو را هر طرف سپاه دگر
  6. شمارهٔ ۴۵۰ای تو را از گل سیراب تنی نازک تر
  7. شمارهٔ ۴۵۱ای تو را دامن ز گلبرگ بهاری پاکتر
  8. شمارهٔ ۴۵۲ای دهانت ز لب و لب ز دهان شیرینتر
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.