پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۷

عید است و دارد هر کسی عزم تماشای دگر

ما را نباشد غیر تو دل در تمنای دگر

صد خوب پیش آید مرا خاطر نیاساید مرا

زینها چه بگشاید مرا چون عاشقم جای دگر

نی ره مرا در خانه ای نی جای در کاشانه ای

هر لحظه چون دیوانه ای گردم به صحرای دگر

بگداخت از غم جان و تن چندان نخواهم زیستن

می بین به رحمت سوی من امروز و فردای دگر

از من چه پرسی این و آن خواهی بخوان خواهی بران

محکوم فرمانم به جان نبود مرا رای دگر

ای فاخته دل می نهی بر قامت سرو سهی

گویی نداری آگهی از قد و بالای دگر

جامی نخواهد از تو دل زیرا که در چین و چگل

همچون تو ای پیمان گسل نبود دلارای دگر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۹زهی ز فتنه تو را هر طرف سپاه دگر
  2. شمارهٔ ۴۵۰ای تو را از گل سیراب تنی نازک تر
  3. شمارهٔ ۴۵۱ای تو را دامن ز گلبرگ بهاری پاکتر
  4. شمارهٔ ۴۵۲ای دهانت ز لب و لب ز دهان شیرینتر
  5. شمارهٔ ۴۵۳خوشا گل کامده ست از نازنینان چمن بر سر
  6. شمارهٔ ۴۵۴ای سهی سرو تو را سنبل مشکین بر سر
  7. شمارهٔ ۴۵۵عمری ست نور چشم جهان بین ماست یار
  8. شمارهٔ ۴۵۶رخ زرد دارم ز دوری آن در
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.