پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۵۵

عمری ست نور چشم جهان بین ماست یار

بی نور مانده چشم جهان بین کجاست یار

بر خاک ره چو سایه فتادیم و هم چنان

خورشید اوج کنگره کبریاست یار

دردی جداست همدم هر تار موی من

تا با رقیب همدم و از من جداست یار

یک جا نکرد با من بی خان و مان مقام

با من درین مقام ندانم چراست یار

چون تیره شد ز ظلمت هجران شبم چه سود

کز چهره صبح دولت اصل صفاست یار

گفتم به وعده راست نیی رنجه شد ز من

یاری نباشد اینکه برنجد ز راست یار

جامی تو وصل خواستی از یار و او فراق

گر عاشقی مخواه به جز آنکه خواست یار

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵۷لله الحمد که بعد از سفر دور و دراز
  2. شمارهٔ ۴۵۸خرامان بگذر ای سرو سرافراز
  3. شمارهٔ ۴۵۹از خزان برگ رزان ریزان شد ای گل چهره خیز
  4. شمارهٔ ۴۶۰خطت فتنه ست و لبها فتنه انگیز
  5. شمارهٔ ۴۶۱تیر مژه تنها به دل تنگ مینداز
  6. شمارهٔ ۴۶۲دلا ز قید حریفان بی‌خرد بگریز
  7. شمارهٔ ۴۶۳زهی مهر از رخت شرمنده مه نیز
  8. شمارهٔ ۴۶۴پیر شدیم و به دل داغ جوانان هنوز
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.