پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۱

الله الله ز کجا می رسد آن غیرت حور

همچو خورشید فروهشته به رخ برقع نور

می خرامد ز سراپرده اجلال بطون

تا زند جلوه کنان خیمه به صحرای ظهور

می گشاید ز سر گنج گرانمایه طلسم

تا دهد حاصل آن گنج به هر مفلس و عور

هر کجا سایه زلفش همه دام است و فریب

هر کجا پرتو رویش همه عیش است و سرور

همه دلداده اویند چه هشیار و چه مست

همه دیوانه اویند چه نزدیک و چه دور

هر جفایی که کند صبر بر آن آسان است

مشکل آن ست که بی او نتوان صبور

جذبه شوق رخش برد ز خود جامی را

باد آسوده درین خواب گران تا دم صور

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۳زد سحر طایر قدس ز سر سدره صفیر
  2. شمارهٔ ۴۴۴گرچه طفلی و هنوزت شکر آلوده شیر
  3. شمارهٔ ۴۴۵عاشقم بی دلم غریب و اسیر
  4. شمارهٔ ۴۴۶شد به زلفش دل شکسته اسیر
  5. شمارهٔ ۴۴۷عید است و دارد هر کسی عزم تماشای دگر
  6. شمارهٔ ۴۴۸ای ز مشکین طره ات بر هر دلی بند دگر
  7. شمارهٔ ۴۴۹زهی ز فتنه تو را هر طرف سپاه دگر
  8. شمارهٔ ۴۵۰ای تو را از گل سیراب تنی نازک تر
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.