پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۳

جز سر کویش من آواره را مسکن مباد

بلبل بی خان و مان را جای جز گلشن مباد

بر درش شبها سگان را جا و من محروم ازان

وه چه روز است این که دارم سگ به روز من مباد

دیگران را دیده روشن گرچه از مردم بود

جز به روی آن پریرو چشم من روشن مباد

گرچه هر دم خاک گردد در رهش صد جان پاک

هیچ گه زین رهگذر گردی بر آن دامن مباد

صد بلا گر پیش پیش آید به هر گامی مرا

هرگزم از کوی عشقش روی برگشتن مباد

گر سگانش را خلد خاری به پا از بهر آن

غیر نوک نشتر مژگان من سوزن مباد

گر بود روزی معاذالله که نتوان دیدنش

جامی بیچاره را آن روز جان در تن مباد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۵صبح ما از تو به غم شام به ماتم گذرد
  2. شمارهٔ ۴۰۶چون سوار آن خسرو خوبان به راهی بگذرد
  3. شمارهٔ ۴۰۷تا تو را شکلی بدینسان ساختند
  4. شمارهٔ ۴۰۸حقه لعل تو از جوهر جان ساخته‌اند
  5. شمارهٔ ۴۰۹چه خجسته صبحدمی کزان گل نورسم خبری رسد
  6. شمارهٔ ۴۱۰خاست هر سو فتنه گویی فتنه جوی من رسید
  7. شمارهٔ ۴۱۱قدسیان کین پرده های سبز گردون بسته اند
  8. شمارهٔ ۴۱۲وقت آن شد کز فلک زرین حمایل بگسلند
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.