پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۹

چه خجسته صبحدمی کزان گل نورسم خبری رسد

ز شمیم جعد معنبرش به مشام جان اثری رسد

نزنم دمی به هوای او که مرا ز خوان عطای او

نه حوالهٔ المی شود نه نوالهٔ جگری رسد

به زلال وصل خود از دلم بنشان حرارت شوق را

که مباد از آتش آه من به تو آفت شرری رسد

به خدنگ های جفای تو چه بلا خوشم که هنوز ازان

ز دلم نکرده یکی گذر ز قفای آن دگری رسد

همه را همیشه نظارهٔ تو میسر است خوشا کسی

که گهی ز چشم عنایت تو به دولت نظری رسد

نکشم قدم ز ره طلب من بیدل ار چه بود عجب

که به دست مفلس بینوا چو تو قیمتی گهری رسد

شب جامی از ظلمات هجر تو تیره شد چه شود اگر

ز فروغ صبح وصالت این شب تیره را سحری رسد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۱قدسیان کین پرده های سبز گردون بسته اند
  2. شمارهٔ ۴۱۲وقت آن شد کز فلک زرین حمایل بگسلند
  3. شمارهٔ ۴۱۳بس که چشمان تو خون اهل عالم ریختند
  4. شمارهٔ ۴۱۴آن کیست که شهری همه دیوانه اویند
  5. شمارهٔ ۴۱۵بساط زرکش شاهی چه نقش ما دارد
  6. شمارهٔ ۴۱۶به وقت گل چو بی تو آرزوی گلشنم گیرد
  7. شمارهٔ ۴۱۷کسی کش نیست طاقت کز قبا پیراهنت بیند
  8. شمارهٔ ۴۱۸وقت گل زان گونه کز گل سبزه تر می‌دمد
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.