پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۷

کسی کش نیست طاقت کز قبا پیراهنت بیند

کجا تاب آورد کز پیرهن نازک تنت بیند

جفای تو همه با خویش خواهد عاشق بی دل

نمی خواهد که فردا دست کس در دامنت بیند

نبیند سر حسنت را کسی زینسان که من بینم

مگر چون مردم چشم من از چشم منت بیند

نیارد گشت گرد شمع رویت دل چو پروانه

ز بس پروانه جان عاشقان پیرامنت بیند

گر آهو شیوه چشم تو بیند از خدا خواهد

که خود را کشته پیش غمزه صید افکنت بیند

نیاید آشکارا خنده بر لب غنچه را دیگر

اگر دزدیده زیر لب تبسم کردنت بیند

به پای روزنت جامی چه آید بهر نظاره

چو نبود زهره آتش که سوی روزنت بیند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۹اشکم از دیده چو بی آن رخ گلگون بچکد
  2. شمارهٔ ۴۲۰ای آرزوی جان دهن از گفت و گو مبند
  3. شمارهٔ ۴۲۱عاشق به سینه بهر تو پیکان فرو خورد
  4. شمارهٔ ۴۲۲این همه خون از لب لعل تو دل چون می خورد
  5. شمارهٔ ۴۲۳چو نی از ناله بیشم قصه هجران فرو ریزد
  6. شمارهٔ ۴۲۴هر شب ز غمت بس که دلم زار بنالد
  7. شمارهٔ ۴۲۵سرو من در سایهٔ سنبل سمن می‌پرورد
  8. شمارهٔ ۴۲۶عید است و چون گل هر کسی خندان به روی یار خود
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.