پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۲

این همه خون از لب لعل تو دل چون می خورد

انگبین نتوان چنین خوردن که او خون می خورد

شیخ شهر ما که بودی شهره در کم خوارگی

از همه در دور لعلت باده افزون می خورد

جز گل حسرت نیارد بار در باغ امید

خار مژگانم که آب از اشک گلگون می خورد

دل پر است از زخم شمشیر بلا روز فراق

همچو آن پر دل که زخم اندر شبیخون می خورد

سیل اشکم درنمی آید به چشم آن ماه را

گرچه هر شب موج آن بر اوج گردون می خورد

می کشد هر دم زمین در خود ز چشمم بحر خون

تشنه ای گویی دم آبی ز جیحون می خورد

جور تو جز بر دل جامی نمی آید بلی

سنگ کز لیلی رسد بر جام مجنون می خورد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۴هر شب ز غمت بس که دلم زار بنالد
  2. شمارهٔ ۴۲۵سرو من در سایهٔ سنبل سمن می‌پرورد
  3. شمارهٔ ۴۲۶عید است و چون گل هر کسی خندان به روی یار خود
  4. شمارهٔ ۴۲۷خیز ساقی کز فروغ صبح شد خاور سفید
  5. شمارهٔ ۴۲۸ماه نو بر شکل جام آمد نماز شام عید
  6. شمارهٔ ۴۲۹شبم چون دل ز تاب تب بسوزد
  7. شمارهٔ ۴۳۰چون به شرح غم تو خامه نهم بر کاغذ
  8. شمارهٔ ۴۳۱هیچ نقلم به دهان چون دهنت نیست لذیذ
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.