پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۵

بساط زرکش شاهی چه نقش ما دارد

تن برهنه ما نقش بوریا دارد

بکش ز نطع امل پاکزین عمل عیسی

ز گرد بالش خورشید متکا دارد

به دست راحت اقبال دهر غره مشو

که زخم سیلی ادبار در قفا دارد

به سنگ سر نه و آسوده زی ز درد سری

که بهر تاج گرانسنگ پادشا دارد

حضور دل که شه از ملک و مال جست و نیافت

به کنج مصطبه بی جست و جو گدا دارد

کسی که بر محک همتش بود زر و مس

به یک عیار چه حاجت به کیمیا دارد

به پشت پا زده جامی دو کون را و هنوز

ز فقر چشم خجالت به پشت پا دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۷کسی کش نیست طاقت کز قبا پیراهنت بیند
  2. شمارهٔ ۴۱۸وقت گل زان گونه کز گل سبزه تر می‌دمد
  3. شمارهٔ ۴۱۹اشکم از دیده چو بی آن رخ گلگون بچکد
  4. شمارهٔ ۴۲۰ای آرزوی جان دهن از گفت و گو مبند
  5. شمارهٔ ۴۲۱عاشق به سینه بهر تو پیکان فرو خورد
  6. شمارهٔ ۴۲۲این همه خون از لب لعل تو دل چون می خورد
  7. شمارهٔ ۴۲۳چو نی از ناله بیشم قصه هجران فرو ریزد
  8. شمارهٔ ۴۲۴هر شب ز غمت بس که دلم زار بنالد
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.