پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۰

جان بخشد از لب کشته را وانگه به خون فرمان دهد

خون خواری آن شوخ بین کز بهر کشتن جان دهد

خاکم پس از فرسودگی ریزید در میدان او

باشد سمند خویش را روزی بر آن جولان دهد

جانم فدای ساقیی کو آشکارا می خورد

وان دم که دور ما رسد خونابه پنهان دهد

گر سایه بر خار افکند آن گل عذار غنچه لب

آن خار شاخ گل شود بر غنچه خندان دهد

هر تیر کان شوخ افکند بر صید با صد ذوق دل

گاهش چو جان در برکشد گه بوسه بر پیکان دهد

چون دست ندهد وصل او دور از رقیب تندخو

آن به که عاشق خویش را خو با غم هجران دهد

گردی شد از راهش زیان در چشم جامی وین زمان

آرد به دامن ها گهر از دیده تا تاوان دهد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۲گفتم از تو بر دلم هر دم کم از صد غم مباد
  2. شمارهٔ ۴۰۳جز سر کویش من آواره را مسکن مباد
  3. شمارهٔ ۴۰۴هر که خواهد سوی آن شوخ ستمگر گذرد
  4. شمارهٔ ۴۰۵صبح ما از تو به غم شام به ماتم گذرد
  5. شمارهٔ ۴۰۶چون سوار آن خسرو خوبان به راهی بگذرد
  6. شمارهٔ ۴۰۷تا تو را شکلی بدینسان ساختند
  7. شمارهٔ ۴۰۸حقه لعل تو از جوهر جان ساخته‌اند
  8. شمارهٔ ۴۰۹چه خجسته صبحدمی کزان گل نورسم خبری رسد
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.