پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۹

چو مست من ز خمار شبانه برخیزد

هزار فتنه و شور از زمانه برخیزد

چو تیر جور نهد بر کمان ز میدانش

هزار کشته برای نشانه برخیزد

نشان من به خیال میان او گم باد

بود خیال دویی از میانه برخیزد

ز تف خون دلم بس که نم رود بالا

گیاه محنتم از بام خانه برخیزد

بود بهانه منع نظاره برقع زلف

خوش آن زمان که ز پیش این بهانه برخیزد

اثر نماند ز من زان نشست شعله آه

ز خس چو سوخته شد کی زبانه برخیزد

گمان مبر که چو گردد وجود جامی خاک

به هیچ بادی ازین آستانه برخیزد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۱می رسد باد صبا وز یار یادم می دهد
  2. شمارهٔ ۴۰۲گفتم از تو بر دلم هر دم کم از صد غم مباد
  3. شمارهٔ ۴۰۳جز سر کویش من آواره را مسکن مباد
  4. شمارهٔ ۴۰۴هر که خواهد سوی آن شوخ ستمگر گذرد
  5. شمارهٔ ۴۰۵صبح ما از تو به غم شام به ماتم گذرد
  6. شمارهٔ ۴۰۶چون سوار آن خسرو خوبان به راهی بگذرد
  7. شمارهٔ ۴۰۷تا تو را شکلی بدینسان ساختند
  8. شمارهٔ ۴۰۸حقه لعل تو از جوهر جان ساخته‌اند
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.