پرش به محتوای اصلی
جمال‌الدین عبدالرزاق

غزلیات

شمارهٔ ۴۳

یکروز بکوی ما آخر گذرت افتد

برحال من مسکین روزی نظرت افتد

گر هیچ مرا بینی بس گوهر ناسفته

کز نرگس بیمارت بر گلشکرت افتد

گویند برو بنشین در سایه زلف او

باشد که ازو کاری در یکدگرت افتد

در سایه تو جایم چون باشد تا هر روز

خورشید دوبار آید برخاک درت افتد

گفتم که بجان بوسی در خشم شدی با من

ایدوست ندانستم گفتم مگرت افتد

هر چند ترا عادت خونریختنست ایجان

با ما زسر عادت برخیز اگرت افتد

یارب که چو من بادی تو برد گری عاشق

تا سنگدلی چون خودجائی بسرت افتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵مرا از چون تو یاری میگزیرد
  2. شمارهٔ ۴۶هیچ کس را هوش عشق تو درسر نشود
  3. شمارهٔ ۴۷عشق تو تا دست سوی جان نبرد
  4. شمارهٔ ۴۸لعل تو در سخن شکر ریزد
  5. شمارهٔ ۴۹هر جور که بر عاشق بی‌سیم توان کرد
  6. شمارهٔ ۵۰آخر یکی بکوی فلانکس گذر کنید
  7. شمارهٔ ۵۱بهار امسال بس خَوش مینماید
  8. شمارهٔ ۵۲پشتم ز غم فراق خم دارد
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال الدین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی شاعر سدهٔ ششم هجری بود (درگذشته به سال ۵۸۸ هجری قمری). او از بنیانگذاران سبک عراقی به شمار می‌رود. فرزند وی کمال‌الدین اسماعیل نیز از شاعران بزرگ ایران زمین است. وی در اصفهان زاده شد اما به آذربایجان نیز سفر کرد و گویا در نقاشی نیز دست داشته و با خاقانی شروانی و انوری و ظهیر فاریاب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.