پرش به محتوای اصلی
جمال‌الدین عبدالرزاق

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۱

تو چه ترکی تو چه ترکی که به رخ فرّ همایی

ز منت شرم نیاید که به من رخ ننمائی

من بیچاره مسکین که به هجر تو اسیرم

تو خودم باز نپرسی که تو چونی و کجائی

چه شکایت کنم از تو که تو خود نیک شناسی

چه حکایت کنم از دل که تو خود در دل مائی

کج دهی وعده و باور کنم آن را همه از تو

من چنین ساده چرایم تو چنین شوخ چرائی

نه ز دست تو خلاصم نه به جان از تو امانم

تو چه دردسری آخر چه عذابی چه بلائی

بکنی رای وصالم نه که تو بیش ازانی

تو به جان بوسه فروشی نه که تو بیش بهائی

گر به عمری برم آیی به عتابی بخوری دل

همه رنج دل هر دوست بخواهی و نیائی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۳سر ما نیستت فسانه مگوی
  2. شمارهٔ ۱۵۴حسنی چو دعا به سر فرازی
  3. شمارهٔ ۱۵۵دلبرا چشم من از اشک چو دریاچه کنی
  4. شمارهٔ ۱۵۶این چه رویست بدین زیبائی
  5. شمارهٔ ۱۵۷عشق بر من بزیان آوردی
  6. شمارهٔ ۱۵۸دست من اگر همچو دلم تنگ نبودی
  7. شمارهٔ ۱۵۹ای که در عشق صبر فرمائی
  8. شمارهٔ ۱۶۰خیزکاندر دلبری بر عهد و پیمان نیستی
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال الدین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی شاعر سدهٔ ششم هجری بود (درگذشته به سال ۵۸۸ هجری قمری). او از بنیانگذاران سبک عراقی به شمار می‌رود. فرزند وی کمال‌الدین اسماعیل نیز از شاعران بزرگ ایران زمین است. وی در اصفهان زاده شد اما به آذربایجان نیز سفر کرد و گویا در نقاشی نیز دست داشته و با خاقانی شروانی و انوری و ظهیر فاریاب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.