پرش به محتوای اصلی
جمال‌الدین عبدالرزاق

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۰

خیزکاندر دلبری بر عهد و پیمان نیستی

وه که اندر دوستی یکروی و یکسان نیستی

از لبت کس بوسه‌ای نستد کزوجان نستدی

با چنین دندان مرا باری بدندان نیستی

هر نفس جنگی بر آری هر زمانصلحی کنی

کافرا تا چند ازین، آخر مسلمان نیستی؟

گفتی آنگه دست گیرم کت در آید دل ز پای

شد ز دست این کار و تو هم بر سر آن نیستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۲دوش در گلستان سحرگاهی
  2. شمارهٔ ۱۶۳دلبر اینک رفت ایدل خون گری
  3. شمارهٔ ۱۶۴آخر چه کرده ام که شکایت همیکنی
  4. شمارهٔ ۱۶۵زهی بیوفا خود نگویی کجایی
  5. شمارهٔ ۱۶۶سخت آشفته جمال خودی
  6. شمارهٔ ۱۶۷مرحبا شادا زهی ای مه درآی
  7. شمارهٔ ۱۶۸اگر درد دلم را چاره بودی
  8. شمارهٔ ۱۶۹بیگانه وار یار ز من بگذرد همی
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال الدین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی شاعر سدهٔ ششم هجری بود (درگذشته به سال ۵۸۸ هجری قمری). او از بنیانگذاران سبک عراقی به شمار می‌رود. فرزند وی کمال‌الدین اسماعیل نیز از شاعران بزرگ ایران زمین است. وی در اصفهان زاده شد اما به آذربایجان نیز سفر کرد و گویا در نقاشی نیز دست داشته و با خاقانی شروانی و انوری و ظهیر فاریاب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.