پرش به محتوای اصلی
جمال‌الدین عبدالرزاق

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۱

جان من گوئی زتن می بگسلد

یار من هرگه زمن می بگسلد

رشته عهدی که خود بندد همی

بی سبب هم خویشتن می بگسلد

تافکند او دامن اندر پای حسن

سرو دامن از چمن می بگسلد

عشقبازی نیک داند دل و لیک

اولین بازی رسن می بگسلد

از ضعیفی گر همی نالم چونای

همچو چنگم رگ ز تن می بگسلد

هرچه گویم بوسه، میگوید که زر

چون کنم اینجا سخن می بگسلد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۳یارم چو سخن گوید از لب شکر افشاند
  2. شمارهٔ ۱۰۴یارب ار تو خوش درآئی چون بود
  3. شمارهٔ ۱۰۵چگونه عاشقی را جان بماند
  4. شمارهٔ ۱۰۶خنک آنکه معشوقه چون تو دارد
  5. شمارهٔ ۱۰۷باز عشقم کار بلبل میکند
  6. شمارهٔ ۱۰۸مرا دلیست نه در خوردِ من، که بستاند؟
  7. شمارهٔ ۱۰۹دست من تا چو دهانت باشد
  8. شمارهٔ ۱۱۰امشب من و غمگسار تا روز
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال الدین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی شاعر سدهٔ ششم هجری بود (درگذشته به سال ۵۸۸ هجری قمری). او از بنیانگذاران سبک عراقی به شمار می‌رود. فرزند وی کمال‌الدین اسماعیل نیز از شاعران بزرگ ایران زمین است. وی در اصفهان زاده شد اما به آذربایجان نیز سفر کرد و گویا در نقاشی نیز دست داشته و با خاقانی شروانی و انوری و ظهیر فاریاب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.