پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۶۴

چنین کرشمه کنان گر به شهر برگذری

هزار دل بربایی هزار جان ببری

مرا دلی ست پرآتش و زان همی ترسم

که دامن تو بسوزد چو در دلم گذری

چه جای وعظ حکیم است و پند هشیاران

مرا که عمر به مستی گذشت و بی خبری

تو روشنایی چشمی و هر کجا که منم

چو روشنایی چشمم همیشه در نظری

به پرده داری خود باد را مجال مده

که دید گل هم ازین پرده دار، پرده دری

بیا و ناله بلبل ببین و گریه ابر

در آن زمان که بخندد شکوفه سحری

جلال! بر لب دریا به دست ناید کام

درون بحر قدم نه چو طالب گهری

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۶۶ای برگ گل سوری! از خار مکن دوری
  2. شمارهٔ ۲۶۷بزن تیغ و مکن تندی و تیزی
  3. شمارهٔ ۲۶۸بده ساقی شراب لایزالی
  4. شمارهٔ ۲۶۹ای چشم و دهان تو به هم خواب و خیالی
  5. شمارهٔ ۲۷۰خیز که شب رفت و صبح کرد تجلّی
  6. شمارهٔ ۲۷۱سرگذشتی بشنو از من داشتم وقتی دلی
  7. شمارهٔ ۲۷۲بیاور ساقیا! در دِه من دل خسته را جامی
  8. شمارهٔ ۲۷۳هر کجا بشکفد گلستانی
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.