پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۱۸

آن ابرو و رخ نیست هلال و قمر است آن

وان عارض ولب نیست که شمع و شکر است آن

گر دردسری هست ترا راحت جان است

ور راحت دل می‌طلبی دردسر است آن

سیلاب که بر چهره‌ام از دیده روان است

بازیچه مپندار که خون جگر است آن

بدنامی عشّاق که در چشم تو عیب است

نزد من اگر عیب نگیری هنر است آن

عیب و هنرش زود شود فاش هر آن چیز

کاندر نظر مردم صاحب نظر است آن

ز آشفتگی آشفته کند حال جهانی

زلف تو که سر فتنه دور قمر است آن

ای خواجه هشیار! به سر منزل خوبان

آهسته قدم نِه که مقام خطر است آن

پاکیزه تر از حسن رُخت را صفتی هست

از حُسن فزون است که چیزی دگر است آن

ترسم که خیالت چو قدم رنجه نماید

در دیده من جای نماند که تر است آن

این کام جلال است که در پای تو میرد

از خویش مرانش که ز مرگش بتر است آن

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۲۰از آن ساعت که افتادم جدا از صحبت یاران
  2. شمارهٔ ۲۲۱چون سایه منم فتان و خیزان
  3. شمارهٔ ۲۲۲ای چشم نیم مست تو خمّار عاشقان
  4. شمارهٔ ۲۲۳ای حریم آستانت مسکن آوارگان
  5. شمارهٔ ۲۲۴از سر کوی تو با دل باز نتوان آمدن
  6. شمارهٔ ۲۲۵درد تو در سینه دارم دم نمی‌یارم زدن
  7. شمارهٔ ۲۲۶امروز درین شهر هر آن دل که شود گم
  8. شمارهٔ ۲۲۷ای زلف تو بخت تیره من
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.