پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲

پیش دلسوزان درآر آن شمع بزم‌افروز را

تا بیاموزد ز جان دردمندان، سوز را

تا جهان از پرتو شمع جمالش روشن است

هیچ رونق نیست خورشید جهان‌افروز را

زخم اگر دانم که از دست بلورین وی است

در دل خود جای سازم ناوک دل دوز را

خیز تا با هم به نوروزی به صحرایی رویم

سال دیگر تا که بیند موسم نوروز را

پند می دادند و نشنیدم من شوریده بخت

نیکبخت آن کاو بگیرد پند نیک آموز را

آرزو دارم که بر وصلت شوم پیروز، لیک

کی بیابد چون منی آن طالع پیروز را

در فراقت روز، تاریک است بر چشم جلال

نزد مهجوران نباشد فرقی از شب روز را

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۴ساقیا! خیز و بیار آن آب رنگ آمیز را
  2. شمارهٔ ۵پیش تو عرضه می کنم حال تباه خویش را
  3. شمارهٔ ۶خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
  4. شمارهٔ ۷روز اوّل که به چشمت نظر افتاد مرا
  5. شمارهٔ ۸نمی کنی نظری بیدلان غمگین را
  6. شمارهٔ ۹زلفی که چو دود است بر آتش وطن او را
  7. شمارهٔ ۱۰هر آن کس که دیده ست آن خاک پا
  8. شمارهٔ ۱۱ای جبینت ماه و رویت آفتاب
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.