پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۷

گفتم به چمن قامت آن سرو روانست

گفتا که روانش نتوان گفت که جانست

زنهار مپندار که در شدّت هجران

یک لحظه مرا بی رخ تو صبر و توانست

خاک من دلداده به باد غم او شد

کاتش به دل ما ز لب دوست نهانست

سرتاسر عالم همه اینست چو دیدم

وآن شوخ جفا جوی همانست همانست

تیر غم هجرش بگذشت از سپر جان

در عهد بسی سُست ولی سخت کمانست

گشتیم گدای سر کویش به حقیقت

زان روی که او پادشه هر دو جهانست

ما جان به غم عشق سپردیم ولیکن

جانا چه توان کرد دلت با دگرانست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰۹در وقت خزان بین که چه خوش رنگِ رزانست
  2. شمارهٔ ۲۱۰چو زلف دوست دلم دایماً پریشانست
  3. شمارهٔ ۲۱۱بیا که آتش عشقم ز هجر در جانست
  4. شمارهٔ ۲۱۲سر من در غم سودای تو بی سامانست
  5. شمارهٔ ۲۱۳آن روی نگویند مگر صورت جانست
  6. شمارهٔ ۲۱۴مرا تا در تنم پیوند جانست
  7. شمارهٔ ۲۱۵چون دیده به دیدار تو مشتاق ز جانست
  8. شمارهٔ ۲۱۶می‌دهم جانی به عشقش تا مرا جان در تنست
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.