پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۰

دوشم گرفت از سر مستی نگار دست

گفتم مدار زحمت و از من بدار دست

گفتا چرا ملول شدی از گرفت من

گفتم از این سبب که ندارم به یار دست

عهدی کنیم تازه که در عهد عشق او

گر بر سرم زند ز غمش روزگار دست

من سر نپیچم از غم عشقش به هیچ روی

گر گیردم ز روی تلطّف نگار دست

گفتا تو سر ببازی و داری به مهر پای؟

گفتم اگر دهد به من خسته یار دست

آخر دوای درد دلم کن که در غمت

بگسست در فراق تو ما را ز کار دست

کردم نثار خاک کف پات جان خویش

جانا نمی‌دهد به از اینم نثار دست

سرو ارچه راستست و سرافراز در چمن

لیکن قدش ببرد ز سرو و چنار دست

گوی دلم فتاد به میدان عشق او

آخر ببرد آن بت چابک سوار دست

شاه غمت به قصد دل من سوار شد

آخر پیاده را چه بود با سوار دست

بر روی چون گلت نبود هیچ بلبلی

اندر جهان چو بندهٔ مسکین هزار دست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۲دلم بربود و درمان نیست در دست
  2. شمارهٔ ۱۵۳دلم ز درد فراقش فغان برآورده‌ست
  3. شمارهٔ ۱۵۴غم عشق تو مرا باز به جان آورده‌ست
  4. شمارهٔ ۱۵۵دل من با غم عشق تو چنان خو کرده‌ست
  5. شمارهٔ ۱۵۶تا مرا دیده ز دیدار تو مهجور شده‌ست
  6. شمارهٔ ۱۵۷تو را گیسو نگارا چون کمندست
  7. شمارهٔ ۱۵۸مرا رخسار مهرویی پسندست
  8. شمارهٔ ۱۵۹مرغ جانم به سر کوی بتی در بندست
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.