پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۱۰

الهی تو بگشا به لطفت دری

که منّت نمی‌خواهم از دیگری

اگرچه ره راست کج رفته‌ام

نماید به ما هم رهی رهبری

اگر بر سرِ ماست او را سخن

فدای سر یار دارم سری

به روی من ای خالق ذوالجلال

تو بی منّت خلق بگشا دری

شبی داوری رفت بر من ز دور

بجز لطف تو نیستم داوری

که یارد که حمد و ثنایت کند

اگر چند باشد زبان آوری

تو گر دوست خواهی چه غم باشدم

اگر خصم باشد مرا کشوری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۱۲فدای جان منست آن نگار چون حوری
  2. شمارهٔ ۱۳۱۳دل برده‌ای از دست من ای کان لطف و دلبری
  3. شمارهٔ ۱۳۱۴سهی سروا چرا با ما نسازی
  4. شمارهٔ ۱۳۱۵بس دولت فیروزست در پای تو سربازی
  5. شمارهٔ ۱۳۱۶تو تا کی با من مسکین نسازی
  6. شمارهٔ ۱۳۱۷تا کی ز سر زلف تو ما را ننوازی
  7. شمارهٔ ۱۳۱۸وقت آنست که بر ما نظری اندازی
  8. شمارهٔ ۱۳۱۹دلا تو با من مسکین چرا نمی‌سازی
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.