پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۳۶

بس روز به عشق تو بریدیم بیابان

بس شب به غم هجر تو بردیم به پایان

تو پادشه کون و مکانی به حقیقت

آخر نظری کن به دل تنگ گدایان

ای دل نشنیدی تو که در عهد غم او

رحمت نبود در دل بی مهر و وفایان

ای دل به نثار قدم آن بت مهوش

ما را نبود هیچ بجز دیده گریان

جان در غم او سوخت و جهان در غم او شد

باشد که کند یک نظری بر دل بریان

در درد فراق رخت ای مایه روحم

خون می‌رود از دیده غم‌دیده چو باران

چون جان و جهان در سر کار غم او شد

بر خون من خسته چرا گشت شتابان

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۳۸مهر روی آن بت سیمین بدن
  2. شمارهٔ ۱۱۳۹تا به کی جان و جهان در سر کارت کردن
  3. شمارهٔ ۱۱۴۰روی او را کجا توان دیدن
  4. شمارهٔ ۱۱۴۱دل به جان آمد از عنا دیدن
  5. شمارهٔ ۱۱۴۲ای دیده نمی‌شاید بی دوست جهان دیدن
  6. شمارهٔ ۱۱۴۳به باغ شد دل من صبحدم به گل چیدن
  7. شمارهٔ ۱۱۴۴از دستت ای قلم من خواهم به جان رسیدن
  8. شمارهٔ ۱۱۴۵چه خوش بود به چمن در صبوح گل چیدن
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.