پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۴۱

دل به جان آمد از عنا دیدن

وز عنای جهان بلا دیدن

قطره‌ای خون بلا چگونه بشد

تا به کی باشد این جفا دیدن

ستم و ظلم بیش ازین نتوان

بر من خسته دل روا دیدن

جور و خواری چنین روا نبود

بر تن زار مبتلا دیدن

جان شیرین تویی و رفته ز تن

جان ز تن چون توان جدا دیدن

بی رخ خوب تو به جان آمد

مردم دیده‌ام ز نادیدن

ای دل از بخت خویش باید دید

یا از آن یار بی وفا دیدن

این جفاها که می‌کشی ز فلک

می‌نباید تو را ز ما دیدن

بی نواییم لازمست تو را

نیک در حال بی نوا دیدن

تو طبیب منی روا داری

خستهٔ خویش بی دوا دیدن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۴۳به باغ شد دل من صبحدم به گل چیدن
  2. شمارهٔ ۱۱۴۴از دستت ای قلم من خواهم به جان رسیدن
  3. شمارهٔ ۱۱۴۵چه خوش بود به چمن در صبوح گل چیدن
  4. شمارهٔ ۱۱۴۶باد نوروزی برآمد خیمه بر گلزار زن
  5. شمارهٔ ۱۱۴۷بیا و دیده جانم به وصل بینا کن
  6. شمارهٔ ۱۱۴۸بیا ای سرو جان من کنار چشم ما جا کن
  7. شمارهٔ ۱۱۴۹نگارا رحمتی بر حال ما کن
  8. شمارهٔ ۱۱۵۰دل ضعیف مرا در دو زلف خود جا کن
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.