پرش به محتوای اصلی
همام تبریزی همام تبریزی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱

تورا چیزی ورای حسن و آن هست

نپندارم نظیرت در جهان هست

از آن دادن نشان، کار زبان نیست

ولی در گفت و گویم تا زبان هست

نخواهم سر مگر بر آستانت

سرم را عشقِ بالینی چنان هست

زهی دولت که دارد مرغ جانم

که از زلف تو او را آشیان هست

هوای عالم علوی ندارد

که جایی خوشترش اینجا از آن هست

میان جان و از من برکناری

از اینجا ماجرایی در میان هست

زمین را در میان حسن رویت

شرف بر آسمان تا آسمان هست

دهانت آب حیوان آفریدند

نصیبی جان ما را زان دهان هست

همام خوش نفس را هم از آنجاست

که آب زندگانی در بیان هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳از سوز دل مات همانا خبری نیست
  2. شمارهٔ ۴۴فتنه از بالای تو بالا گرفت
  3. شمارهٔ ۴۵خرامان می‌رود آن سرو قامت
  4. شمارهٔ ۴۶فراق آن قد و قامت قیامت است قیامت
  5. شمارهٔ ۴۷بی آفتاب رویت روزم بود چو مویت
  6. شمارهٔ ۴۸چون کرد دیگر آن بت چابک سوار کوچ
  7. شمارهٔ ۴۹از وقت صبح هست دلم را صفای صبح
  8. شمارهٔ ۵۰یاد باد آن راحت جان یاد باد
همه‌ی غزلیات ←

همام تبریزی درباره‌ی همام تبریزی

محمد پسر فریدون همام تبریزی شاعر پارسی سرای قرن هفتم در سال ۶۳۶ هجری قمری در تبریز متولد شد. او در سرودن غزل توانایی بالایی داشت. همام دوستدار سعدی شیرازی بود و در غزلیاتش به استقبال اشعار او رفته است و با او مکاتبات فراوانی داشته است. بنابر برخی از یادداشتهای تاریخی سعدی شیرازی در سفرش به آذربایجان با همام ملاقات داش...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.