پرش به محتوای اصلی
قدسی مشهدی قدسی مشهدی

غزلیات

شمارهٔ ۷۱

از خارخار وصل گلم دل فگار نیست

محرومی‌ام گلی‌ست کش آسیب خار نیست

بی‌بهره نیست چشم هوس هم ز نور حسن

آیینه را به روی بد و نیک کار نیست

خورشید هیچکاره بود در دیار تو

این عرصه بیش جلوه‌گه یک سوار نیست

چون آفتاب با همه صافم ز دوستی

بر روی هیچ آینه از من غبار نیست

احوال من در آینه روشن نمی‌شود

حال درون ما ز برون آشکار نیست

دانسته بگذرم ز خوشی‌های خود مرا

دیگر دماغ ناخوشی روزگار نیست

جسمم غبار گشت و درآمیخت با نسیم

فرسودم و هنوز ز عشقم قرار نیست

قدسی ز رحم نیست گرت هجر دیر کُشت

داند که کشتنی بتر از انتظار نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۳فتنه‌جویی ز بت خویش مرا باور نیست
  2. شمارهٔ ۷۴مرو ز دیده که جام جهان‌نما اینجاست
  3. شمارهٔ ۷۵از زبان من غرض گو گرنه حرفی تازه بست
  4. شمارهٔ ۷۶به گریه سحر و آه شب دلم شادست
  5. شمارهٔ ۷۷عشق را چون شعله غیر از سوختن دربار نیست
  6. شمارهٔ ۷۸لیلی‌اش در دل و گوشش به صدای جرس است
  7. شمارهٔ ۷۹آنکه دایم می‌خراشد سینه ما ناخن است
  8. شمارهٔ ۸۰بازم نشسته تا مژه در دل نگاه کیست
همه‌ی غزلیات ←

قدسی مشهدی درباره‌ی قدسی مشهدی

حاجی محمّدجان قدسی مشهدی یکی از شاعران و سخنوران ایرانی قرن یازدهم هجری قمری است. او در ابتدای زندگی از طریق بقالی زندگی می‌کرد اما پس از آنکه در شاعری مشهور شد به هندوستان رفت و وارد دربار شاه جهان شد. از قدسی مشهدی دیوانی بر جای مانده که در سال ۱۳۷۵ توسط انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد به کوشش محمّد قهرمان به چاپ رسیده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.