پرش به محتوای اصلی
قدسی مشهدی قدسی مشهدی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۰

حیرانم از افسردگی، در کار و بار خویشتن

کو عشق تا آتش زنم، در روزگار خویشتن

گفتم مبادا بعد من، ملک کسی گردد غمت

تا بیع بستم، کردمش وقف مزار خویشتن

در محفل روحانیان، گردد ز مو باریکتر

تا نغمه‌ای بیرون کشد، مطرب ز تار خویشتن

با آنکه عمرم در چمن، در پای گلبن صرف شد

هرگز ندیدم تا منم، گل در کنار خویشتن

این عقده کز دل غنچه را بگشود، کی بودی چنان

گر از دل بلبل، صبا رفتی غبار خویشتن

عمرم نمی‌شد صرف خود، گر زود می‌آمد غمت

بر شاخ چون ماند گلی، گردد نثار خویشتن

بیخود شبی می‌خواستم، گردم به گرد کوی او

هرجا نظر انداختم، گشتم دچار خویشتن

گر فصل گل جستم خزان، معذور دار ای باغبان

من عاشقم، برداشتم چشم از بهار خویشتن

حیف است جز بر برگ گل، جولان سمند ناز را

خارم، به دور افکن مرا از رهگذار خویشتن

روزی که چون گلبن، بتان، میل گل‌افشانی کنند

از پاره دل پر کنم، من هم کنار خویشتن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۲شرط بود کفر و دین، هر دو به هم داشتن
  2. شمارهٔ ۴۱۳توان غم تو ز جان خراب دزدیدن
  3. شمارهٔ ۴۱۴بیا ای عشق، ننگ عافیت از سرم وا کن
  4. شمارهٔ ۴۱۵در کوه و دشت، پهن شود تا نشان من
  5. شمارهٔ ۴۱۶سینه پیش غم جانانه چه خواهد بودن
  6. شمارهٔ ۴۱۷تا به کی چون ماه در مشکین نقاب افروختن
  7. شمارهٔ ۴۱۸چرخ چون کشتی رود بر روی آب از چشم من
  8. شمارهٔ ۴۱۹خموش می‌کند دلیر تماشای ماه من
همه‌ی غزلیات ←

قدسی مشهدی درباره‌ی قدسی مشهدی

حاجی محمّدجان قدسی مشهدی یکی از شاعران و سخنوران ایرانی قرن یازدهم هجری قمری است. او در ابتدای زندگی از طریق بقالی زندگی می‌کرد اما پس از آنکه در شاعری مشهور شد به هندوستان رفت و وارد دربار شاه جهان شد. از قدسی مشهدی دیوانی بر جای مانده که در سال ۱۳۷۵ توسط انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد به کوشش محمّد قهرمان به چاپ رسیده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.