پرش به محتوای اصلی
قدسی مشهدی قدسی مشهدی

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۴

بیگانه گشته‌ام ز همه مدعای خویش

در آشنایی بت ناآشنای خویش

تا برندارم از سر کوی بتان قدم

افتاده‌ام چو سلسله دایم به پای خویش

جایی نمانده است که بیخود نرفته‌ام

با آنکه برنداشته‌ام پا ز جای خویش

یک لحظه بر مراد دل خود نبوده‌ام

با آنکه سر نتافته‌ام از رضای خویش

درمان درد عشق بجز درد عشق نیست

با درد خو گرفتم و کردم دوای خویش

قدسی به پادشاه و گدا نیست حاجتم

هم پادشاه خویشتنم، هم گدای خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۶دزدم ز بس حدیث ترا از زبان خویش
  2. شمارهٔ ۲۹۷کی کنم هرگز شکایت سر ز جور یار خویش
  3. شمارهٔ ۲۹۸دلم خون شد چو دیدم حلقه‌حلقه گشته گیسویش
  4. شمارهٔ ۲۹۹آغشته‌ام چو پنبه ز خوناب داغ خویش
  5. شمارهٔ ۳۰۰عشقم آتش زد به دل، در دیده مسکن کردمش
  6. شمارهٔ ۳۰۱تا کی چو عاقلان غم ناموس و نام خویش؟
  7. شمارهٔ ۳۰۲عشق خواهی، خنده را بر لب کش و دلتنگ باش
  8. شمارهٔ ۳۰۳هستیم با تو بر سر عهد قدیم خویش
همه‌ی غزلیات ←

قدسی مشهدی درباره‌ی قدسی مشهدی

حاجی محمّدجان قدسی مشهدی یکی از شاعران و سخنوران ایرانی قرن یازدهم هجری قمری است. او در ابتدای زندگی از طریق بقالی زندگی می‌کرد اما پس از آنکه در شاعری مشهور شد به هندوستان رفت و وارد دربار شاه جهان شد. از قدسی مشهدی دیوانی بر جای مانده که در سال ۱۳۷۵ توسط انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد به کوشش محمّد قهرمان به چاپ رسیده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.