پرش به محتوای اصلی
قدسی مشهدی قدسی مشهدی

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۸

دلم خون شد چو دیدم حلقه‌حلقه گشته گیسویش

گمان بردم که هریک چشم حیرانی‌ست بر رویش

چو دانم هر سر مویش گرفتار دگر خواهد

سری دارد دلم چون شانه با هر تار گیسویش

بگیرد آفتاب ای کاش، تا روشن شود چشمم

به خاک افتاده‌ای تا چند بینم بر سر کویش

گر افتد در رهش گل، کوبدم پهلو، که می‌دانم

چو نقش پا نخواهد شد جدا از خاک، پهلویش

خیال غمزه را زحمت مده گو نرگس جانان

که شد ناخن، خراش سینه‌ام را یاد ابرویش

تماشا چون توانم کرد قدسی تندخویی را

که افتد صد شکن بر هر نگاه از تندی خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۰عشقم آتش زد به دل، در دیده مسکن کردمش
  2. شمارهٔ ۳۰۱تا کی چو عاقلان غم ناموس و نام خویش؟
  3. شمارهٔ ۳۰۲عشق خواهی، خنده را بر لب کش و دلتنگ باش
  4. شمارهٔ ۳۰۳هستیم با تو بر سر عهد قدیم خویش
  5. شمارهٔ ۳۰۴غم کجا شد که به جان آمدم از شادی خویش
  6. شمارهٔ ۳۰۵مرده را زنده کند چون سخن‌آراست لبش
  7. شمارهٔ ۳۰۶کرد آه من از اثر فراموش
  8. شمارهٔ ۳۰۷دیدم به چشم آینه بسیار سوی خویش
همه‌ی غزلیات ←

قدسی مشهدی درباره‌ی قدسی مشهدی

حاجی محمّدجان قدسی مشهدی یکی از شاعران و سخنوران ایرانی قرن یازدهم هجری قمری است. او در ابتدای زندگی از طریق بقالی زندگی می‌کرد اما پس از آنکه در شاعری مشهور شد به هندوستان رفت و وارد دربار شاه جهان شد. از قدسی مشهدی دیوانی بر جای مانده که در سال ۱۳۷۵ توسط انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد به کوشش محمّد قهرمان به چاپ رسیده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.