پرش به محتوای اصلی
قدسی مشهدی قدسی مشهدی

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۹

آغشته‌ام چو پنبه ز خوناب داغ خویش

منت ز شاخ گل نپذیرم به باغ خویش

چون آفتاب با همه کس گرمخون مباش

پروانه را دلیر مکن بر چراغ خویش

بوی گلم دماغ خراشد درین چمن

در باغم و چو غنچه بگیرم دماغ خویش

ما را چو کرد دستخوش خویش درد عشق

خود آستین زنیم به شمع و چراغ خویش

ایام گل گذشت و شراب طرب نماند

شد وقت آنکه پر کنم از خون ایاغ خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۱تا کی چو عاقلان غم ناموس و نام خویش؟
  2. شمارهٔ ۳۰۲عشق خواهی، خنده را بر لب کش و دلتنگ باش
  3. شمارهٔ ۳۰۳هستیم با تو بر سر عهد قدیم خویش
  4. شمارهٔ ۳۰۴غم کجا شد که به جان آمدم از شادی خویش
  5. شمارهٔ ۳۰۵مرده را زنده کند چون سخن‌آراست لبش
  6. شمارهٔ ۳۰۶کرد آه من از اثر فراموش
  7. شمارهٔ ۳۰۷دیدم به چشم آینه بسیار سوی خویش
  8. شمارهٔ ۳۰۸گیرم ز دل به بادیه غم، سراغ خویش
همه‌ی غزلیات ←

قدسی مشهدی درباره‌ی قدسی مشهدی

حاجی محمّدجان قدسی مشهدی یکی از شاعران و سخنوران ایرانی قرن یازدهم هجری قمری است. او در ابتدای زندگی از طریق بقالی زندگی می‌کرد اما پس از آنکه در شاعری مشهور شد به هندوستان رفت و وارد دربار شاه جهان شد. از قدسی مشهدی دیوانی بر جای مانده که در سال ۱۳۷۵ توسط انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد به کوشش محمّد قهرمان به چاپ رسیده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.