پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۶۸ - در غزل است

کسی را نیست چون تو دلستانی

نکو روئی ظریفی خوش زبانی

هرآنکو را بود نزد تو آیی

کجا خرد همه عالم بنانی

همی گردم ز عشقت گرد عالم

که تا یابم مگر هم داستانی

به بستان جمالت زلف دارد

ز عنبر هر گلی راپاسبانی

ز خوزستان عشق آید لبت را

ز شکر هر زمانی کاروانی

مرا در پادشاهی جز دلی نیست

که از رنج تو ناساید زمانی

اگر فرمائی آرم پیش خدمت

دلی خود کی دریغ آید ز جانی

وصالت را اگر هجران نبودی

کجابودی ز هر عاشق فغانی

ولیک از اتفاق روزگار است

که باشد هر ظریفی را گرانی

قوامی بر زبان تا راند نامت

فتاد از عشق تو در هر دهانی

از آن بر بام عشقت پاسبان است

که در عالم ندارد ناودانی

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۷۰ - در غزل استدر عشقم آرزوست که دل را طرب دهم
  2. شمارهٔ ۷۱ - در غزل استنکنی ای بت ستمکاره
  3. شمارهٔ ۷۲ - در غزل استچون تو که عزیز باشد ای جان
  4. شمارهٔ ۷۳ - در غزل استدلم ز عشق تو هرگز محال نندیشد
  5. شمارهٔ ۷۴ - در غزل استکار تو به آسمان رسیدست
  6. شمارهٔ ۷۵ - در غزل استباتو خواهیم ویحک ای دلبر
  7. شمارهٔ ۷۶ - در غزل استتا تو باشی مرا جهان چه بود
  8. شمارهٔ ۷۷ - در غزل استای زلف تو همچو شاخ شمشاد
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.