پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۷۷ - در غزل است

ای زلف تو همچو شاخ شمشاد

وی قد تو همچو سرو آزاد

هر چند مرا زهر دو رنج است

بااین همه تا بود چنین باد

اشک من و روی خویشتن بین

گر دجله ندیده ای و بغداد

زلف تو اگر دلی ز من برد

لبهای تو صد هزار جان داد

گوئی که زبان تو که بستست؟

آن بست که آب دیده بگشاد

پرسی که تو را که زد چه گویم

آن زد که عقیله ای چو تو زاد

شادی برسد مرا ز وصلت

از شیرین غم رسد به فرهاد

از دست تو خواستم چو کردن

فریاد کم از تو بود بیداد

شیرینی یاد کرد آن لب

اندر گلوم شکست فریاد

رفت آن که تو بودی و قوامی

دیگر نشود ز وصل تو شاد

کی باز شود به جای هرگز

خشتی که ز کالبد بیفتاد

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۷۹ - در غزل استدل عاشق ز بیم جان نترسد
  2. شمارهٔ ۸۰ - در غزل استعشقت شفقت ندارد ای جان
  3. شمارهٔ ۸۱ - در غزل استخوشتر ز عشق خوبان، اندر جهان چه باشد
  4. شمارهٔ ۸۲ - در غزل استای که در روزه بال و پر زده ای
  5. شمارهٔ ۸۳ - در غزل استدلبر من کودکست ناز نداند همی
  6. شمارهٔ ۸۴ - در غزل استسرمایه ای است سنگین؛ زلف تو دلبری را
  7. شمارهٔ ۸۵ - در غزل استزلف تو دین مرد دینی برد
  8. شمارهٔ ۸۶ - در غزل واشارت بمدح حسن ابوالعمید استجانا دل من تو را مرید است
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.