پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۷۸ - در غزل است

ای عشق غم شد از تو مرا شادی

چون از همه جهان به من افتادی

بنده شد از تو مردم آزاده

روی از تو نکرد کس آزادی

سرمایه بخش روی چو گلبرگی

پیرایه دار زلف چو شمشادی

گه پاسبان لاله سیرابی

گه پرده دار سوسن آزادی

عقل سخن شناس جهان دیده

شاگرد تو است با همه استادی

دیرینه یار غار توم گفتی

بیزارم از تو گر همه همزادی

از رفتن تو شادی مرا زاید

کز زادن تو مردمرا شادی

در عاشقی ز عشوه گلبرگی

ما را چه خار بود که ننهادی

گفتی قوامیا چه زیان کردی

تا دست را به صحبت ما دادی

عشقا من از تو داغ بسی دارم

هیچ اندهت مباد چو من بادی

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۸۰ - در غزل استعشقت شفقت ندارد ای جان
  2. شمارهٔ ۸۱ - در غزل استخوشتر ز عشق خوبان، اندر جهان چه باشد
  3. شمارهٔ ۸۲ - در غزل استای که در روزه بال و پر زده ای
  4. شمارهٔ ۸۳ - در غزل استدلبر من کودکست ناز نداند همی
  5. شمارهٔ ۸۴ - در غزل استسرمایه ای است سنگین؛ زلف تو دلبری را
  6. شمارهٔ ۸۵ - در غزل استزلف تو دین مرد دینی برد
  7. شمارهٔ ۸۶ - در غزل واشارت بمدح حسن ابوالعمید استجانا دل من تو را مرید است
  8. شمارهٔ ۸۷ - در غزل و اشارت باسم خواجه علی ضراب استبپیچ سنبل اندر تاب داری
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.