پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۶۰ - در غزل است

ای زلف بند کرده ز ابرو گره گشای

با دوستان بخند و سخن گوی و خوش درآی

میدان مهر جوی و درو اسب وصل تاز

چوگان عشق گیر و درو گوی دل ربای

انده فزای شد دل شادی پرست من

از من مکن کنار میان تو و خدای

تا کی کنی فراخ روز با کلاه کبر

ترسم به سر نیاید و تنگ آیدت قبای

ای بس که در زمانه بدان چشم دلفریب

از جای برده ای دل مردان دل به جای

آن را که سرزنش کند از عشق گو هلا

پائی به راه درنه و دستی برآزمای

با خویستن به عشق تو گویم قوامیا

بر جان نگار مهر نگاران جانفزای

بر خویشتن همه در شادی فرو مبند

صبر آر تا خدای کند بر تو درگشای

اندیشه دور کن مبر اندوه «و» خوش بزی

بیچاره ای چه شد که بمردی به دست و پای

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۶۲ - در غزل استرنگ گل گوئی ز خون عندلیب آمیختست
  2. شمارهٔ ۶۳ - در غزل استپیوسته می سگالم؛ تاخود کجائی ای جان
  3. شمارهٔ ۶۴ - در غزل استآن خط دمیده بر بناگوش
  4. شمارهٔ ۶۵ - در غزل استهمه ای دل بلای ما خواهی
  5. شمارهٔ ۶۶ - در غزل استای دل پی یار خویشتن دار
  6. شمارهٔ ۶۷ - در غزل استای دل اندوه یار خورده نه‌ای
  7. شمارهٔ ۶۸ - در غزل استکسی را نیست چون تو دلستانی
  8. شمارهٔ ۶۹ - در غزل استعید رسید ای نگار، دوستی آغاز کن
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.