پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۵۹ - در غزل است

لشکر کشید عشق و مرا در میان گرفت

خواهند مردمانم از این در زبان گرفت

اندر زبان خلق فتادم ز دست عشق

تا بایدم بلا به در این و آن گرفت

جانا غلام عشق تو گشتم به رایگان

می بایدت مرا به عنایت عنان گرفت

آزاد و پادشاه تن خویشم ای نگار

آخر مرا به بنده همی بر توان گرفت

نالنده گشت بلبل عشقم که مر تو را

طاوس حسن بر سر سرو آشیان گرفت

با آفتاب و ماه و ستاره است آسمان

گوئی که نسخت رخ تو آسمان گرفت

چون خط دمید گرد رخت عشق نعره زد

کامد سپاه زاغ و صف بوستان گرفت

برکند عشق خیمه و از لشکر جمال

ترکان گریختند که هندو جهان گرفت

ایمن نشسته بودم در کنج عافیت

آمد بلای عشق و مرا ناگهان گرفت

از گوشه ای برآمد از این شوخ دلبری

بربود دل ز دستم و پای از میان گرفت

باز شکار جوی قوامی ندیده ای؟

شاهین عشق کبک دلت را چنان گرفت

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۶۱ - در غزل استحساب عشق تو ای دوست سخت با رنج است
  2. شمارهٔ ۶۲ - در غزل استرنگ گل گوئی ز خون عندلیب آمیختست
  3. شمارهٔ ۶۳ - در غزل استپیوسته می سگالم؛ تاخود کجائی ای جان
  4. شمارهٔ ۶۴ - در غزل استآن خط دمیده بر بناگوش
  5. شمارهٔ ۶۵ - در غزل استهمه ای دل بلای ما خواهی
  6. شمارهٔ ۶۶ - در غزل استای دل پی یار خویشتن دار
  7. شمارهٔ ۶۷ - در غزل استای دل اندوه یار خورده نه‌ای
  8. شمارهٔ ۶۸ - در غزل استکسی را نیست چون تو دلستانی
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.