پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۵۸ - در غزل است

گفتم مگر که ما را؛در دل به جای جانی

نه نه خطاست جانا جانی و زندگانی

یار گشاده زلفی دلبند شوخ چشمی

معشوق خوبروئی؛ دلدار خوش زبانی

برده سبق فراقت؛ از رنج بی نهایت

بسته گرو وصالت؛ با ناز جاودانی

زلف تو باشد ای بت ؛ شاهین عشق زیرا

خورشید باشد ای جان؛ طاوس آسمانی

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۶۰ - در غزل استای زلف بند کرده ز ابرو گره گشای
  2. شمارهٔ ۶۱ - در غزل استحساب عشق تو ای دوست سخت با رنج است
  3. شمارهٔ ۶۲ - در غزل استرنگ گل گوئی ز خون عندلیب آمیختست
  4. شمارهٔ ۶۳ - در غزل استپیوسته می سگالم؛ تاخود کجائی ای جان
  5. شمارهٔ ۶۴ - در غزل استآن خط دمیده بر بناگوش
  6. شمارهٔ ۶۵ - در غزل استهمه ای دل بلای ما خواهی
  7. شمارهٔ ۶۶ - در غزل استای دل پی یار خویشتن دار
  8. شمارهٔ ۶۷ - در غزل استای دل اندوه یار خورده نه‌ای
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.