پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۵۶ - در غزل است

بنگر که چه روزگار دارم

کان چهره چون نگار دارم

در دل غم و غم سگال سوزم

در بر می و می گسار دارم

نشگفت که باغ وار خندم

تا وصل چو تو بهار دارم

خورشید به صیدگاه مشرق

زان زلف خوشت شکار دارم

ای عشق تو دم شمار عاشق

غمها ز تو بیشمار دارم

منگر تو به باغ وصل امسال

کز هجر تو داغ پار دارم

سوگند مخور به نیک عهدی

کز جور تو دل فگار دارم

گر کوفه خوری به جای سوگند

حاشا گرت استوار دارم

از بهر یکی سخن دو سه ماه

چون دیده برانتظار دارم؟

آغاز کنم حدیث گوئی

بسیار مگو که کار دارم

ای جان قوامی به دل اندر

غمهات قیامه وار دارم

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۵۸ - در غزل استگفتم مگر که ما را؛در دل به جای جانی
  2. شمارهٔ ۵۹ - در غزل استلشکر کشید عشق و مرا در میان گرفت
  3. شمارهٔ ۶۰ - در غزل استای زلف بند کرده ز ابرو گره گشای
  4. شمارهٔ ۶۱ - در غزل استحساب عشق تو ای دوست سخت با رنج است
  5. شمارهٔ ۶۲ - در غزل استرنگ گل گوئی ز خون عندلیب آمیختست
  6. شمارهٔ ۶۳ - در غزل استپیوسته می سگالم؛ تاخود کجائی ای جان
  7. شمارهٔ ۶۴ - در غزل استآن خط دمیده بر بناگوش
  8. شمارهٔ ۶۵ - در غزل استهمه ای دل بلای ما خواهی
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.