پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۵۵ - در غزل است

زلف تو شب است و روی تو روز

وصل تو چو روزگار نوروز

بر وصل تو «کس» نشد مظفر

بر دولت کس نگشت پیروز

گشتست دلم چو کبک جانباز

زلفین تو همچو باز کین توز

با زلف مگو که صید دل کن

سقا بچه را شنا می آموز

کردی دل بنده تیرباران

زان چشم کمان کش جهانسوز

تا چند زنی ز چشم آخر

بر جان برهنه تیر دل دوز

ای مهر گسسته دوش و رفته

بنشین و بیا و کین میندوز

تا چشم ستاره بار دوشین

خورشیدپرست باشد امروز

مادر به خجسته روز زاد است

آن روی چو خورشید دل افروز

گوئی که کدام روز بود است

آن روز که آفرین بدان روز

دیر است که «تا» دل قوامی

از زلف تو ساختست جان بوز

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۵۷ - در غزل استکسی در عشق تو دلریش باشد
  2. شمارهٔ ۵۸ - در غزل استگفتم مگر که ما را؛در دل به جای جانی
  3. شمارهٔ ۵۹ - در غزل استلشکر کشید عشق و مرا در میان گرفت
  4. شمارهٔ ۶۰ - در غزل استای زلف بند کرده ز ابرو گره گشای
  5. شمارهٔ ۶۱ - در غزل استحساب عشق تو ای دوست سخت با رنج است
  6. شمارهٔ ۶۲ - در غزل استرنگ گل گوئی ز خون عندلیب آمیختست
  7. شمارهٔ ۶۳ - در غزل استپیوسته می سگالم؛ تاخود کجائی ای جان
  8. شمارهٔ ۶۴ - در غزل استآن خط دمیده بر بناگوش
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.