پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۵۳ - در غزل است

خورشید رخ تو را غلام است

بی روی تو عاشقی حرام است

ماهی تو ولی ز نور رویت

در گردن آفتاب فام است

چون زلف تو را گره گشایند

گوئی که زمانه تیره فام است

بی روی تو بامداد روشن

تاریکتر از نماز شام است

آنجا که «ز» لب تو نقل بخشی

جان بر کف عاشقان چو جام است

ماهی تو و نیکوان ستاره

این فخر من و ترا تمام است

نادیده شناسدت ازیرا

داند همه کس که مه کدام است

ماندی به سفر مقیم و عاشق

از عهد تو هم بر آن مقام است

نامه مفرست اگر چه ما را

در نامه تسلی سلام است

غمهای تو بهترین رسول است

سودای تو خوشترین پیام است

هر چند قیامت است حسنت

از عشق قوامیش قوام است

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۵۵ - در غزل استزلف تو شب است و روی تو روز
  2. شمارهٔ ۵۶ - در غزل استبنگر که چه روزگار دارم
  3. شمارهٔ ۵۷ - در غزل استکسی در عشق تو دلریش باشد
  4. شمارهٔ ۵۸ - در غزل استگفتم مگر که ما را؛در دل به جای جانی
  5. شمارهٔ ۵۹ - در غزل استلشکر کشید عشق و مرا در میان گرفت
  6. شمارهٔ ۶۰ - در غزل استای زلف بند کرده ز ابرو گره گشای
  7. شمارهٔ ۶۱ - در غزل استحساب عشق تو ای دوست سخت با رنج است
  8. شمارهٔ ۶۲ - در غزل استرنگ گل گوئی ز خون عندلیب آمیختست
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.