پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۵۲ - در غزل است

ای در دل عاشقان تو درد

و ای چهره دوستان تو زرد

از جمله عاشقان منم طاق

وز باره نیکوان توئی فرد

سر برزند از غم تو هر شب

از برج دلم ستاره درد

تا چند ره تو بایدم رفت

تاچند غم تو بایدم خورد

یک روز برم نیائی آخر

ای عشوه فروش ناجوانمرد

وقت تو عزیز باشد ای جان

خلوت نتوان ز تو طلب کرد

در حجره عاشق آی و منشین

بر پای سلام کن و برگرد

هر چند که کودکی و نادان

چون طیره دهی مرا زهی مرد

بد مهر کسی و بی محابا

کز مرد همی برآوری گرد

فرزند که بودی از که زادی

گوئیت کدام دایه پرورد

درد او جفا تو از قوامی

بی مهره به مهر برده ای نرد

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۵۴ - در غزل استای صلح بتان غلام چنگت
  2. شمارهٔ ۵۵ - در غزل استزلف تو شب است و روی تو روز
  3. شمارهٔ ۵۶ - در غزل استبنگر که چه روزگار دارم
  4. شمارهٔ ۵۷ - در غزل استکسی در عشق تو دلریش باشد
  5. شمارهٔ ۵۸ - در غزل استگفتم مگر که ما را؛در دل به جای جانی
  6. شمارهٔ ۵۹ - در غزل استلشکر کشید عشق و مرا در میان گرفت
  7. شمارهٔ ۶۰ - در غزل استای زلف بند کرده ز ابرو گره گشای
  8. شمارهٔ ۶۱ - در غزل استحساب عشق تو ای دوست سخت با رنج است
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.