پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۵۱ - در غزل است

ای مهر تو در میان جانم

و ای نام تو بر سر زبانم

تو خوب چو باغ ارغوانی

من زشت چو کشت زعفرانم

از بردن نام و زلف و خالت

چون نافه مشک شد دهانم

شبها ز غمت همی نخسبم

زین است که زرد و ناتوانم

هندو نیم ار تو را چرا پس

بر بام غم تو پاسبانم

گر نام تو بر سرم نبودی

کس بازنیافتی نشانم

گفتی که کنی تو در سرم جان

حقا که در آرزوی آنم

خود را عجمی چه سازی ای ترک

هرگه ز تو بوسه ای ستانم

گویم که بیار آن لب شیرین

گوئی تو که پارسی ندانم

با گرسنگان به خوان وصلت

گر هیچ کری کند بخوانم

آن رفت که با قوام بودم

امروز قوامیم نه آنم

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۵۳ - در غزل استخورشید رخ تو را غلام است
  2. شمارهٔ ۵۴ - در غزل استای صلح بتان غلام چنگت
  3. شمارهٔ ۵۵ - در غزل استزلف تو شب است و روی تو روز
  4. شمارهٔ ۵۶ - در غزل استبنگر که چه روزگار دارم
  5. شمارهٔ ۵۷ - در غزل استکسی در عشق تو دلریش باشد
  6. شمارهٔ ۵۸ - در غزل استگفتم مگر که ما را؛در دل به جای جانی
  7. شمارهٔ ۵۹ - در غزل استلشکر کشید عشق و مرا در میان گرفت
  8. شمارهٔ ۶۰ - در غزل استای زلف بند کرده ز ابرو گره گشای
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.