پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۴۹ - در غزل است

صنما با تو در غم و شادی

بنده بودم نجستم آزادی

وصل پیش آر و داد کن با من

بنه از سر فراق و بیدادی

نرمی از من مخوه که نه مومم

دل مکن سخت اگر نه پولادی

چون در آوردیم به جور از پای

به چه از دست من به فریادی

تو به راحت دری و من در رنج

من بانده درم تو در شادی

ورت گویم چنین مکن گوئی

رو که شیرین منم تو فرهادی

غم تو از کجا و من ز کجا

به من ای جان چگونه افتادی

پس تو شاگرد کیستی آخر

که به دل بردن اندر استادی

استد و داد تو چنین باشد

که دلم بستدی و غم دادی

در نشست تو نیست هیچ ادب

با قوامی مگر در افتادی

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۵۱ - در غزل استای مهر تو در میان جانم
  2. شمارهٔ ۵۲ - در غزل استای در دل عاشقان تو درد
  3. شمارهٔ ۵۳ - در غزل استخورشید رخ تو را غلام است
  4. شمارهٔ ۵۴ - در غزل استای صلح بتان غلام چنگت
  5. شمارهٔ ۵۵ - در غزل استزلف تو شب است و روی تو روز
  6. شمارهٔ ۵۶ - در غزل استبنگر که چه روزگار دارم
  7. شمارهٔ ۵۷ - در غزل استکسی در عشق تو دلریش باشد
  8. شمارهٔ ۵۸ - در غزل استگفتم مگر که ما را؛در دل به جای جانی
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.