پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۴۷ - در مدح بهار و وصف نگار خود گوید

به بستان شو که شاخ از باد خلعت‌ها همی‌ پوشد

تقاضا کن که هر گلبن همی با حور می‌کوشد

نه چشم است آنکه بر صحرا جنان باغ کم بیند

نه گوش است آنکه در بستان سماع مرغ ننیوشد

کنون عابد کند مسیتی و جان و مال دربازد

کنون زاهد کند خرد سِیْکی و هر چه‌ش هست بفروشد

ز گلبن بلبل اندر شوق وقتی خوش همی‌ دارد

ز دلبر بی‌دل اندر عشق جامِ می همی‌ نوشد

جهان از تف و نم جوشد مرا بی‌تف و نم بنگر

که چون از هیزم و سودام دیگ عشق می‌جوشد

نیارم برد بر صحرا نگارم را کز آن ترسم

که رویش باد بخراشد دلم در سینه بخروشد

به باغش هم نشاید برد کان زیبای رعناسر

کلاه شاخ برگیرد قبای مرغ درپوشد

قوام عشق این دلبر مسلم شد قوامی را

که دارد مهر آن آهو که شیر از شیر نر دوشد

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۴۹ - در غزل استصنما با تو در غم و شادی
  2. شمارهٔ ۵۰ - در غزل استدلبر رنگرز نکو پسرست
  3. شمارهٔ ۵۱ - در غزل استای مهر تو در میان جانم
  4. شمارهٔ ۵۲ - در غزل استای در دل عاشقان تو درد
  5. شمارهٔ ۵۳ - در غزل استخورشید رخ تو را غلام است
  6. شمارهٔ ۵۴ - در غزل استای صلح بتان غلام چنگت
  7. شمارهٔ ۵۵ - در غزل استزلف تو شب است و روی تو روز
  8. شمارهٔ ۵۶ - در غزل استبنگر که چه روزگار دارم
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.