پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۴۶ - در غزل است

ای جهان و جان بگردان روی و رای

تا بماند در جهان جانی به جای

آفتابی چون شوی تابنده روی

و آسمانی چون شوی گردنده رای

سرو باشد پیش قدت گوژپشت

لعل باشد پیش رویت کهربای

جان همی کاهی چو بفزائی فراق

دل همی بندی چو بگشائی قبای

داده ای زان خنده با قهقهه

عالمی را گریه با های های

هر که بندد دل چو ما در وصل تو

تا بود روی تو او را دلگشای

گردد از سودای تو بی کار و بار

یا بر آید همچو ما بی دست و پای

هر خسی را پایگاهی آرزوست

چون کند با عشق تو دست آزمای

نه چو اینها ناقوامان بلکه تو

چون قوامی عالمی داری گدای

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۴۸ - غزلی است که در عید فطری گفته استروزه چو بربست رخت؛ عید بیفکند بار
  2. شمارهٔ ۴۹ - در غزل استصنما با تو در غم و شادی
  3. شمارهٔ ۵۰ - در غزل استدلبر رنگرز نکو پسرست
  4. شمارهٔ ۵۱ - در غزل استای مهر تو در میان جانم
  5. شمارهٔ ۵۲ - در غزل استای در دل عاشقان تو درد
  6. شمارهٔ ۵۳ - در غزل استخورشید رخ تو را غلام است
  7. شمارهٔ ۵۴ - در غزل استای صلح بتان غلام چنگت
  8. شمارهٔ ۵۵ - در غزل استزلف تو شب است و روی تو روز
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.